آخرین دانه تسبیح
وبلاگ اختصاصی هیئت اباصالح المهدی (عج) قزوین

خاطرات طلبه شهید سید علی حسینی

قسمت سی و هشتم

وجعلنا

 

و جعلنا خوندم ... پام تا ته روی پدال گاز بود ... ویراژ میدادم و می رفتم ...

حق با اون بود ... جاده پر بود از لاشه ماشین های سوخته... بدن های سوخته و تکه تکه شده ... آتیش دشمن وحشتناک بود ... چنان اونجا رو شخم زده بودن که دیگه اثری از جاده نمونده بود ...

تازه منظورش رو می فهمیدم ... وقتی گفت ... دیگه ملائک هم جرات نزدیک شدن به خط رو ندارن ... واضح گرا می دادن... آتیش خیلی دقیق بود ...

 

 

باورم نمی شد ... توی اون شرایط وحشتناک رسیدم جلو ...

تا چشم کار می کرد ... شهید بود و شهید ... بعضی ها روی همدیگه افتاده بودن ... با چشم های پر اشک فقط نگاه می کردم ... دیگه هیچی نمی فهمیدم ... صدای سوت خمپاره ها رو نمی شنیدم ... دیگه کسی زنده نمونده که هنوز می زدن ...

 

 

چند دقیقه طول کشید تا به خودم اومدم ... بین جنازه شهدا دنبال علی خودم می گشتم ...

غرق در خون ... تکه تکه و پاره پاره ... بعضی ها بی دست... بی پا ... بی سر ... بعضی ها با بدن های سوراخ و پهلوهای دریده ... هر تیکه از بدن یکی شون یه طرف افتاده بود ... تعبیر خوابم رو به چشم می دیدم ...

 

 

بالاخره پیداش کردم ... به سینه افتاده بود روی خاک ... چرخوندمش ... هنوز زنده بود ... به زحمت و بی رمق، پلک هاش حرکت می کرد ... سینه اش سوراخ سوراخ و غرق خون ... از بینی و دهنش، خون می جوشید ... با هر نفسش حباب خون می ترکید و سینه اش می پرید ...

 

 

چشمش که بهم افتاد ... لبخند ملیحی صورتش رو پر کرد ... با اون شرایط ... هنوز می خندید ...

 

زمان برای من متوقف شده بود ...

سرش رو چرخوند ... چشم هاش پر از اشک شد ... محو تصویری که من نمی دیدم ... لبخند عمیق و آرامی، پهنای صورتش رو پر کرد ... آرامشی که هرگز، توی اون چهره آرام ندیده بودم ... پرش های سینه اش آرام تر می شد ... آرام آرام ... آرام تر از کودکی که در آغوش پر مهر مادرش ... خوابیده بود ...

 

 

پ.ن: برای شادی ارواح مطهر شهدا ... علی الخصوص شهدای گمنام ... و شادی ارواح مادرها و پدرهای دریا دلی که در انتظار بازگشت پاره های وجودشان ... سوختند و چشم از دنیا بستند ... صلوات ...

ان شاء الله به حرمت صلوات ... ادامه دهنده راه شهدا باشیم ... نه سربار اسلام ...

 

ادامه دارد...

کانال تلگرام هیئت :
telegram.me/heiat_abasaleh





نوع مطلب :
برچسب ها : آخرین دانه تسبیح، هیئت اباصالح المهدی (عج) قزوین، طلبه شهید سید علی حسینی، خاطرات طلبه ی شهید سید علی حسینی،
لینک های مرتبط :


درباره وبلاگ

" ای کاش که یک دانه ی تسبیح تو بودم
تا دست کشی بر سر سودا زده من "


هر هفته سه شنبه شب ها
ساعت شروع : 20:30
مکان : قزوین چهار راه نادری (بوعلی) به سمت جهار راه نظام وفا نبش کوچه مشاطان
پیامک برقراری ارتباط : 10000000001401

کانال تلگرام هیئت :
telegram.me/heiat_abasaleh
مدیر وبلاگ : هیئت اباصالح المهدی (عج) قزوین
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

                    
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic